مؤلف مجهول

226

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

تعلق به تو دارد دربر كن . شيخ قدس سره العزيز احضار نسبت واصله كرد ، و از آن نسبت فاتحه التماس كرد . بعد از آن لباس قطبيت پوشيد . مشايخ حاضر ، فاتحهء فتح در حق آن بزرگوار خواندند . بعد از آن گفتند : اى تاج الدّين محمد ! مرتبهء قطبيت مباركت باد ! مردانه باش در اين منصب پانزده سال باقى بمان ! ديگر به خدايت سپرديم . بزرگوار از خلوت خود « 1 » به شوق بيرون آمد و نور الهى در بشرهء او ظاهر . يكى از خلفا كه مستعد اين منصب بود خبر داشت ازين مرتبهء بزرگوار ، پيش آمد و مبارك باد كرد . شيخ گفت : از كجا معلوم شد ؟ خليفه قدس سره « 2 » گفت : از نور بشره . و بزرگوار بعد از حصول اين مرتبه در جستجوى پير خود شد . و در عالم معنى به نور باطن مىگشت . تمامى عالم ملك و ملكوت را سير كرد ، نيافت . آخر الامر به رجال الغيب ملحق شد . در ميان رجال الغيب حاضر يافت ، پرسيد كه : اى بزرگوار ! اين همه فرار نمودن از جماعت خود به يك‌بارگى چرا بود ، و چگونه بود ؟ شيخ فرمود كه : غايبان « 3 » به حاضران در عالم شهادت جمع نيايند ، و ليكن در عالم معنى دور از آنها « 4 » نخواهند بود . اگرچه از چشم غايب بودم ، اما در دل حاضر « 5 » . بعده گفت : اى فرزند ! برو و درويشان را نيك تربيت مىكن . و شبها به‌سوى ما مىآى . بزرگوار به رخصت شيخ خود بازگشت . و روزانه به مردم ظاهرى « 6 » مىبود و شبها به پير خود ، تا آنكه مدت معهود به آخر آمد و در اين مدت ششصد « 7 » كس را تربيت كرد ، و پانزده هزار مريد پرورد ، « 8 » و خود تربيت از روح حضرت « 9 » ذى النورين امير المؤمنين عثمان رضى الله عنه يافته بود ، و بر ظهر اسحاق پيغمبر بود ، صلوات الله عليه و سلامه « 10 » . شبى به ملازمت پيرش رفت و گفت : اى بزرگوار ! ايام معهود و مدت معين « 11 » منقطع شد ، فردا روز مرا بايد سفر كرد ، رخصت مىخواهم . حضرت شيخ قدس الله تعالى سره العزيز گفت : اى تاج الدّين محمد ! رخصت همانست كه روز اول داده شده است ، احتياج به رخصت امروزينه نيست . اما از مردم ظاهرى بحلى بايد خواستن « 12 » كه مدد كليست در آمدن ، زيراكه در آن ميان صاحب دولتى بوده باشد كه حال او را جز خداى كس نداند ، به دعاى وى مقرون گردى . بعد از آن گفت كه « 13 » : اى فرزند ! بنشين كه امشب « 14 » غنيمت است . آن شب به رجال الغيب صحبت كرد . على الصباح به جماعت خود

--> ( 1 ) - ب : - خود ( 2 ) - ب ، ت : + العزيز ( 3 ) - ب : غائبانه ( 4 ) - ب : ازينها دور ( 5 ) - ب : + بودم ( 6 ) - ت : ظاهر ( 7 ) - ب : سيصد ( 8 ) - ب : پروريد ( 9 ) - ب : - حضرت ( 10 ) - ب : صلوات الله و سلامه عليه ( 11 ) - ب : - معين ( 12 ) - ب : بايد خواستند ( 13 ) - ت : - كه ( 14 ) - ب : + شب